تبليغاتX
آزاد جان....!

آزاد جان....!

ت

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام شهریور 1389ساعت 12:16  توسط من  | 

تنها ایستاده­ام

بر بلندی

 

نسیم

بر موهایم می­وزد

بر تنم دست می­کشد

به چشم­هایم می­دود

و نمی­گذارد تا اشک

از شکوه لحظه­هایم کم کند

 

خورشید غروب می­کند

و تو پایین تپه­ای

به راه رفتن­ات نگاه می­کنم

حواس­ات به من نیست

مرا نمی­بینی

و لبخند می­زنی

و به عشق فکر می­کنی

به گل­های سرخ

به عطر خوش رازقی

به شعر

به واژه­های عاشقانه

به پری قصه­هایت

که چون عروسکی زیباست

و می­توانی موهایش را شانه کنی

گونه­هایش را ببوسی

و هروقت دلت خواست

دست و پایش را بکنی

و این ور و آن ور بیندازی

 

...........

 

از من دور شو ای عشق

ای فریب مجسم طبیعت

تو به «توالد» و «تکثیر» فکر می­کنی

به «جمعیت»

به انسان­هایی که تنها خاصیت­شان

کمک به فرضیه­ی تکامل داروین است

و ساختن بچه­هایی

که یا نابغه می­شوند

یا خنگ

یا زیبا می­شوند

یا زشت

یا مهربان می­شوند

یا کینه­جو

...

...

و این­همه

برای تو چه اهمیتی دارد؟

تو به «تناسل» فکر می­کنی

و انبوه مردم سرگردان را

با توهم خود

فریب می­دهی

ریاکار!

 

از من دور شو

از من گذشته

روزهای اندوه بی­دلیل

شب­های دراز غم

غزل­های ناب

تپش­های خون­فشان

شور و شعر و شراب،

از من گذشته

روزهای سرخ شدن گونه­ها

با شنیدن یک صدای پا،

از من گذشته

کشف رازهای مبهم

در پس چند حرف

بر روی دیوار

یا کنده­ی درخت،

از من گذشته

تغزل

معاشقه

نجوا

 

نه!

من برده­ی فریب تو نیستم

برو

و مرا هیچ­گاه به یاد نیاور

 

............

 

عشق هرگز

دوست داشتن چرا

بی انتظار

بی توقع

بی تملک

نه تن

نه چشم

نه لب

نه بوسه

نه آغوش

 

هم تن

هم چشم

هم لب

هم بوسه

هم آغوش

 

بی انتظار

بی توقع

بی تملک

 

!
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مرداد 1389ساعت 12:48  توسط من  | 

...

 اوومد ونوشت:

 

اگه تا الان دنبال خودت رفته بودی بهش میرسیدی

وچه رسیدنی

زیبا...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام تیر 1389ساعت 12:14  توسط من  | 

 

نوشتنم خشک شده....

حالم مثل همیشه است.....

همچنان دیوانه ام وفرقی نکرده ام...جز اینکه به میزان وسیعی از لج بازی ها وگستاخی ِ آن وقت هایم کم شده....

سرکش نیستم واین را از رفتار مادرم میفهمم...که مینشیند کنارم و میخندیم وحرف میزنیم...

سازگار شده ام گوش شیطان کر....

ولی هنوز آدم های دور وبرم را نتوانستم بفهمانم که تنهایی ِ من از بی کسی ام نیست....

تنهایی برای من لذت عجیبی ست که میترساندم....

نمیدانم این عشق های بنفش چیست که به سراغم می آیند....

کبودند...

وعجیب...

و من چرا هنوز بلد نشدم عشق را بعد این همه عاشق وفارغ شدن....

 

قهقهه های بی دلیل سر میدهم وتخمه ژاپنی را زیر دندان هایم له میکنم وقورت میدهم!!!

بلد نیستم شکستن را....

یادم نداده اند....

ولی چقدر دیده ام شکستن را...وچقدر چشیده ام....

دلبری ام که میاید میگویم...من هیچ وقت خوشبخت نبود م...

اشک هایش که در میاید ...یاد آرزوی هم خانه شدن با او می افتم....

حماقت تا چه حد....

خدای بیچاره ی من...

دلم برای تو هم میسوزد....

فقط تو مانده ایی برایت غُر های خوشمزه بزنم....

 

غُر زدن هایم را آزاد میداند....

همچنان ادامه دارد ودیوانه کننده تر هم شده...

ولی من لذت میبرم.....

 

سالم تحویل نشده است هنوز....بعضی ها هنوز تحویلمان نگرفته اند.....

غریبگی ام را به رخ میکشد شاید....

 

از آن هنگام که نوازش گرم یک دست شبم را چراغانی میکرد ویک تکه نان دلخوشی برای سیز کردنم کافی بود  مدت هاست که گذشته

آرزوهایم قد کشیده اند!!!!! 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم فروردین 1389ساعت 17:47  توسط من  | 

 

پشت آخرین لبخندت کاسه ی آبی به رسم روشنی....

سلامت که باشی این سفره ها بوی نان و ریحان میدهند

من عجیب عاشق ات شده ام

مجالی اگر بود ، دانه ای بوسه ، کمی به یادم باش

چه خیال خامی ! باران را یادم نبود

این ثانیه ها دیگر بغض هم نمیکنند...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اسفند 1388ساعت 12:57  توسط من  | 

۸ اسفند...

تولد دوست ترین آزاد دنیا ....

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اسفند 1388ساعت 15:28  توسط من 

آزاد....؟؟

 

مرثيه اي براي رفتن...
... ميان حرفهايش مي پرم و پنجره ي بسته اي را نشانش مي دهم . انگشتش را مي گيرد به سمت فرشته اي ، گوشه پرتي از آسمان... کفش هايم را در مي آورم و مي نشينم زير سايه ديواري در آستانه ي هبوط ... "تاب بياور خبر ها را . هزار سال بعد را که از ما نگرفته اند" ...چراغ سبز مي شود . رنگ سبز هميشه معني رفتن مي دهد این روزها انگار!!!!!!!!

انگشتهايم را مي گيرم مقابل چشمهايش تا برايم بشمارد که هزار سال بعد، چند ساله ايم... مي خندد ... مي خندم. بغض مي کنم . "يک آرزو برای تو بهترین" را مي نشاند مقابل همه ي حجم ديدنم ... نمناک مي شوم . لکنتم را مربوط مي کنم به ناتوانايي واژه ها... سکوت مي کنم .

 دستهاي جوهريم را به رخم مي کشد . دستهايم را لابلاي خاطره ها پنهان مي کنم . خنده ام را باور نمي کند . مثل خودم . "مواظب خودت باش" ... بوي رفتن مي پيچد توي هوا . چراغ ها خاموش مي شوند. سياهي مي دود به چشم هايم چشمانش ، مرطوب مي شود یعنی؟؟ 

 

 صداي شکستن خودم را مي شنوم و به رويم نمي آورم . "هيچ قطاري سوت رفتن نمي کشد. عجله ات براي چيست؟" . پاسخم را لرزش خفيف لب ها ، مي دهد . چشمهايم را مي بندم . عميق ترين نفس عمرم را توي سينه حبس مي کنم ... دستي تکان مي دهد به جاي خداحافظي تا بغضش را پنهان کرده باشد. ترک مي خورم ...

 

 

***اصلا" حواست بود به باران بي هنگام ديشب؟ زير باران که نرفتي؟
باران ديشب داغ بود و هر قطره اش مي شد تاولي روي پوست و به اشاره اي مي ترکيد .
اشاره ها هم که حوالي "بودن" هاي يکي و "نبودن" هاي ديگري ، بسيارتر از آني هستند که بشود پشت چشماني بي خيال پنهانشان کرد!

****با من حرف نمیزند!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1388ساعت 16:51  توسط من  | 

گاهی یادم می‌رود

چند تا دوست‌ات دارم

یا چند بار گفته‌ام

که بی‌تو می‌میرم

اما به یادم می‌ماند

که این‌روزها

غصه‌هایم

به توان n رسیده‌است

و خاطره‌ی عشق تو

هم‌چنان

بر مدار صفر می‌چرخد

و لبخند من

به این روزهای

بی‌طعم و

بی‌بو و

بی‌خاصیت

میل به بی‌نهایت می‌کند...

و گاهی

در ازدحام شش و هشت این روزها

سرسام می‌گیرم

و یکان یکان که نه،

دهگان دهگان

به باد فنا می‌روم


هی رفیق!

نمی‌دانم چند منزل

چند پل

چند مزرعه‌ی بی‌صاحب

به رسیدن مانده

اما ...

تو بگو من صفر

تو بگو من هیچ

تو بگو من یک کسر بی‌معنا

پس چرا این روزها؟

و تمامی آن

دو دو تا چهارتا ها؟

و معادله‌های چند مجهولی

که سه‌سوته حل می‌شد؟

و عشق‌هایی

که کم نمی‌آمد؟

و خنده‌هایی که حساب نمی‌شد؟

می‌دانی؟

...





+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 19:23  توسط من 

8...

8 چه مفهومي دارد برای دیگران؟

اما برای ما روزی‌ست که تو...

و من...

و باز هم تو...

و هیچ وقت من...

می‌دانی؟

زندگی، زیبای بی­‌خیالی­ست

که باد در موهایش پیچیده

و دست‌­ها را در جیب گذاشته

و راه می‌­رود

و سوت می‌­زند

و هیچ کاری ندارد که تو

پشت ترافیک مانده‌­ای

و بوق می‌­زنی

و می‌­خواهی به او برسی

یا در بین انبوه مردم شتاب‌­زده و عصبی

گرفتار شده‌­ای

و نمی‌­توانی به گا‌م‌­هایت

شتاب دهی

و داد بزنی که: «هی، با توام، صبر کن، نرو!»

و او هیچ کاری ندارد

جز لبخند زدن

و سوت زدن

و رفتن

و به پشت سر نگاه نکردن

و ندیدن تو

که با چشم‌­هایی اشک‌­آلود

و قلبی پر تپش

به دور شدن­اش نگاه می­کنی

فقط نگاه می‌­کنی

می­دانی؟ نگاه...

وفردا 8 است...

و من چقدر دلم می­‌خواست به تو زنگی بزنم

اس‌­ام‌­اسی شاید

کلامی کوتاه

و شتاب‌­زده

همراه با کمی شرم

و ملاحظه

و بعد هم سکوت:

«خب دیگه چطوری؟»

«خوب...تو چی؟»

«من هم خوب»

«خدا رو شکر»

«خدا رو شکر»

و حرف‌­های نگفته

و دل­تنگی‌­های بر زبان نیامده

و لبخند­های پنهان

و خنده‌­های گم‌­شده

و آه‌­هایی که کشیده می‌­شود اما

در همان ابتدای راه

در جایی تاریک از لوله‌­ی نای

خفه می‌­شود

می­‌ترسم نباشی

می­‌ترسم بی‌­خبر مرده باشی

(چه احمقانه است حرف‌­هایم، می‌­دانم)

می‌­ترسم در یکی از همین روزها

که همه چیز برایت تلخ و خاکستری‌­ست

زندگی را باخته باشی

زندگی برایت آدامسی می‌­شود

با طعم تند دارچین

که با لذت می­‌جوی و می‌­جوی

و در یک لحظه

تف می­‌کنی به جوی کنار خیابان

با فک‌­هایی خسته

و زبانی متورم

و دهانی که تشنه است

و فقط آب می‌­خواهد

" هشتم"نباید تلخ باشد

نباید بی جشن و بی موسیقی

و با واژه­‌های غم‌­انگیز

به فردا برسد

باید به تو گفت که چه عزیزی

باید به تو گفت

از دوست‌­داشتن‌­ها

از عریانی‌­های روح

از خنده‌­هایی که غلغل می‌­کند

و می‌­­جوشد

و جاری می‌­شود

از کبوترهایی که بالاخره

از قفس‌­های توری فلزی

رها می‌­شوند

و از عقاب بال و پر شکسته‌­ی مغروری

که بالای بالاترین صخره‌­ها می‌­نشیند

و به آسمان خیره می‌­شود

و به ابرها پوزخند می‌­زند

و به سفر می‌­اندیشد


**ومن بايد براي خودم متاسف باشم كه شب آرام سر به زمين ميگذارم وبه دوستي با تو فكر ميكنم...!!!

در اين اوضاي مملكت بي صاحاب!!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 13:22  توسط من  | 

به من چه آخه؟

 

به من چه؟
به من چه که یک شب

یا یک روز

يه رئيس جمهور

احمقانه...ابلهانه و...


ترمز بریده
و به جاده‌ی خاکی زده؟

گند زده ومملكت را به گند كشيده...


به من چه
آن‌چه در آسمان است و
دست من
هرگز به آن
نمی‌رسد؟

مرا چه به عقاید فخیمانه‌ی حکما؟
یا سیاسیون حق به جانب؟

به من چه که جنگ است
بین تکه‌تکه‌های ایمان؟

و هر کسی
مغرور و سربلند
دم از حقیقتی  ميزند


که بعد از
یک خواب سنگین بعدازظهر
یا خوردن چلوکباب سلطانی
یا گریه‌های نومیدانه
یا درک لذتی شگفت
یا حس غریب تنهایی
یا جماعی اجباری
به آن رسیده است؟

به من چه منتظري مرده
و ماهواره‌ها نوار سیاه بسته‌اند

من به فکر آن بچه‌کلاغ‌ام
که با زخم گربه
پشت پنجره جان داده
و قار قار مادرش
شب و روزهای مرا
زهرمار کرده!

به من چه قر و فرهای زنانه؟
یا ناز و قمیش‌های خرکانه؟
یا تلاش‌های
مذبوحانه؟
یا ژست‌های متفکرانه؟
و نوشتن واژه‌‌‌‌‌‌‌های قلنبه سلنبانه؟


من به فکر نسیم‌ام
که سال‌هاست...
بر
فراز خانه‌ام می‌وزد
اما من
کور و گنگ
به انتظار توفان
نشسته‌ام


+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 10:31  توسط من