تنها ایستادهام
بر بلندی
نسیم
بر موهایم میوزد
بر تنم دست میکشد
به چشمهایم میدود
و نمیگذارد تا اشک
از شکوه لحظههایم کم کند
خورشید غروب میکند
و تو پایین تپهای
به راه رفتنات نگاه میکنم
حواسات به من نیست
مرا نمیبینی
و لبخند میزنی
و به عشق فکر میکنی
به گلهای سرخ
به عطر خوش رازقی
به شعر
به واژههای عاشقانه
به پری قصههایت
که چون عروسکی زیباست
و میتوانی موهایش را شانه کنی
گونههایش را ببوسی
و هروقت دلت خواست
دست و پایش را بکنی
و این ور و آن ور بیندازی
...........
از من دور شو ای عشق
ای فریب مجسم طبیعت
تو به «توالد» و «تکثیر» فکر میکنی
به «جمعیت»
به انسانهایی که تنها خاصیتشان
کمک به فرضیهی تکامل داروین است
و ساختن بچههایی
که یا نابغه میشوند
یا خنگ
یا زیبا میشوند
یا زشت
یا مهربان میشوند
یا کینهجو
...
...
و اینهمه
برای تو چه اهمیتی دارد؟
تو به «تناسل» فکر میکنی
و انبوه مردم سرگردان را
با توهم خود
فریب میدهی
ریاکار!
از من دور شو
از من گذشته
روزهای اندوه بیدلیل
شبهای دراز غم
غزلهای ناب
تپشهای خونفشان
شور و شعر و شراب،
از من گذشته
روزهای سرخ شدن گونهها
با شنیدن یک صدای پا،
از من گذشته
کشف رازهای مبهم
در پس چند حرف
بر روی دیوار
یا کندهی درخت،
از من گذشته
تغزل
معاشقه
نجوا
نه!
من بردهی فریب تو نیستم
برو
و مرا هیچگاه به یاد نیاور
............
عشق هرگز
دوست داشتن چرا
بی انتظار
بی توقع
بی تملک
نه تن
نه چشم
نه لب
نه بوسه
نه آغوش
هم تن
هم چشم
هم لب
هم بوسه
هم آغوش
بی انتظار
بی توقع
بی تملک
!
اوومد ونوشت:
اگه تا الان دنبال خودت رفته بودی بهش میرسیدی
وچه رسیدنی
زیبا...
نوشتنم خشک شده....
حالم مثل همیشه است.....
همچنان دیوانه ام وفرقی نکرده ام...جز اینکه به میزان وسیعی از لج بازی ها وگستاخی ِ آن وقت هایم کم شده....
سرکش نیستم واین را از رفتار مادرم میفهمم...که مینشیند کنارم و میخندیم وحرف میزنیم...
سازگار شده ام گوش شیطان کر....
ولی هنوز آدم های دور وبرم را نتوانستم بفهمانم که تنهایی ِ من از بی کسی ام نیست....
تنهایی برای من لذت عجیبی ست که میترساندم....
نمیدانم این عشق های بنفش چیست که به سراغم می آیند....
کبودند...
وعجیب...
و من چرا هنوز بلد نشدم عشق را بعد این همه عاشق وفارغ شدن....
قهقهه های بی دلیل سر میدهم وتخمه ژاپنی را زیر دندان هایم له میکنم وقورت میدهم!!!
بلد نیستم شکستن را....
یادم نداده اند....
ولی چقدر دیده ام شکستن را...وچقدر چشیده ام....
دلبری ام که میاید میگویم...من هیچ وقت خوشبخت نبود م...
اشک هایش که در میاید ...یاد آرزوی هم خانه شدن با او می افتم....
حماقت تا چه حد....
خدای بیچاره ی من...
دلم برای تو هم میسوزد....
فقط تو مانده ایی برایت غُر های خوشمزه بزنم....
غُر زدن هایم را آزاد میداند....
همچنان ادامه دارد ودیوانه کننده تر هم شده...
ولی من لذت میبرم.....
سالم تحویل نشده است هنوز....بعضی ها هنوز تحویلمان نگرفته اند.....
غریبگی ام را به رخ میکشد شاید....
از آن هنگام که نوازش گرم یک دست شبم را چراغانی میکرد ویک تکه نان دلخوشی برای سیز کردنم کافی بود مدت هاست که گذشته
آرزوهایم قد کشیده اند!!!!!
پشت آخرین لبخندت کاسه ی آبی به رسم روشنی....
سلامت که باشی این سفره ها بوی نان و ریحان میدهند
من عجیب عاشق ات شده ام
مجالی اگر بود ، دانه ای بوسه ، کمی به یادم باش
چه خیال خامی ! باران را یادم نبود
این ثانیه ها دیگر بغض هم نمیکنند...
تولد دوست ترین آزاد دنیا ....
مرثيه اي براي رفتن...
... ميان حرفهايش مي پرم و پنجره ي بسته اي را نشانش مي دهم . انگشتش را مي گيرد به سمت فرشته اي ، گوشه پرتي از آسمان... کفش هايم را در مي آورم و مي نشينم زير سايه ديواري در آستانه ي هبوط ... "تاب بياور خبر ها را . هزار سال بعد را که از ما نگرفته اند" ...چراغ سبز مي شود . رنگ سبز هميشه معني رفتن مي دهد این روزها انگار!!!!!!!!
انگشتهايم را مي گيرم مقابل چشمهايش تا برايم بشمارد که هزار سال بعد، چند ساله ايم... مي خندد ... مي خندم. بغض مي کنم . "يک آرزو برای تو بهترین" را مي نشاند مقابل همه ي حجم ديدنم ... نمناک مي شوم . لکنتم را مربوط مي کنم به ناتوانايي واژه ها... سکوت مي کنم .
دستهاي جوهريم را به رخم مي کشد . دستهايم را لابلاي خاطره ها پنهان مي کنم . خنده ام را باور نمي کند . مثل خودم . "مواظب خودت باش" ... بوي رفتن مي پيچد توي هوا . چراغ ها خاموش مي شوند. سياهي مي دود به چشم هايم چشمانش ، مرطوب مي شود یعنی؟؟
صداي شکستن خودم را مي شنوم و به رويم نمي آورم . "هيچ قطاري سوت رفتن نمي کشد. عجله ات براي چيست؟" . پاسخم را لرزش خفيف لب ها ، مي دهد . چشمهايم را مي بندم . عميق ترين نفس عمرم را توي سينه حبس مي کنم ... دستي تکان مي دهد به جاي خداحافظي تا بغضش را پنهان کرده باشد. ترک مي خورم ...
***اصلا" حواست بود به باران بي هنگام ديشب؟ زير باران که نرفتي؟
باران ديشب داغ بود و هر قطره اش مي شد تاولي روي پوست و به اشاره اي مي ترکيد .
اشاره ها هم که حوالي "بودن" هاي يکي و "نبودن" هاي ديگري ، بسيارتر از آني هستند که بشود پشت چشماني بي خيال پنهانشان کرد!
****با من حرف نمیزند!
گاهی یادم میرود
چند تا دوستات دارم
یا چند بار گفتهام
که بیتو میمیرم
اما به یادم میماند
که اینروزها
غصههایم
به توان n رسیدهاست
و خاطرهی عشق تو
همچنان
بر مدار صفر میچرخد
و لبخند من
به این روزهای
بیطعم و
بیبو و
بیخاصیت
میل به بینهایت میکند...
و گاهی
در ازدحام شش و هشت این روزها
سرسام میگیرم
و یکان یکان که نه،
دهگان دهگان
به باد فنا میروم
هی رفیق!
نمیدانم چند منزل
چند پل
چند مزرعهی بیصاحب
به رسیدن مانده
اما ...
تو بگو من صفر
تو بگو من هیچ
تو بگو من یک کسر بیمعنا
پس چرا این روزها؟
و تمامی آن
دو دو تا چهارتا ها؟
و معادلههای چند مجهولی
که سهسوته حل میشد؟
و عشقهایی
که کم نمیآمد؟
و خندههایی که حساب نمیشد؟
میدانی؟
...
8 چه مفهومي دارد برای دیگران؟
اما برای ما روزیست که تو...
و من...
و باز هم تو...
و هیچ وقت من...
میدانی؟
زندگی، زیبای بیخیالیست
که باد در موهایش پیچیده
و دستها را در جیب گذاشته
و راه میرود
و سوت میزند
و هیچ کاری ندارد که تو
پشت ترافیک ماندهای
و بوق میزنی
و میخواهی به او برسی
یا در بین انبوه مردم شتابزده و عصبی
گرفتار شدهای
و نمیتوانی به گامهایت
شتاب دهی
و داد بزنی که: «هی، با توام، صبر کن، نرو!»
و او هیچ کاری ندارد
جز لبخند زدن
و سوت زدن
و رفتن
و به پشت سر نگاه نکردن
و ندیدن تو
که با چشمهایی اشکآلود
و قلبی پر تپش
به دور شدناش نگاه میکنی
فقط نگاه میکنی
میدانی؟ نگاه...
وفردا 8 است...
و من چقدر دلم میخواست به تو زنگی بزنم
اساماسی شاید
کلامی کوتاه
و شتابزده
همراه با کمی شرم
و ملاحظه
و بعد هم سکوت:
«خب دیگه چطوری؟»
«خوب...تو چی؟»
«من هم خوب»
«خدا رو شکر»
«خدا رو شکر»
و حرفهای نگفته
و دلتنگیهای بر زبان نیامده
و لبخندهای پنهان
و خندههای گمشده
و آههایی که کشیده میشود اما
در همان ابتدای راه
در جایی تاریک از لولهی نای
خفه میشود
میترسم نباشی
میترسم بیخبر مرده باشی
(چه احمقانه است حرفهایم، میدانم)
میترسم در یکی از همین روزها
که همه چیز برایت تلخ و خاکستریست
زندگی را باخته باشی
زندگی برایت آدامسی میشود
با طعم تند دارچین
که با لذت میجوی و میجوی
و در یک لحظه
تف میکنی به جوی کنار خیابان
با فکهایی خسته
و زبانی متورم
و دهانی که تشنه است
و فقط آب میخواهد
" هشتم"نباید تلخ باشد
نباید بی جشن و بی موسیقی
و با واژههای غمانگیز
به فردا برسد
باید به تو گفت که چه عزیزی
باید به تو گفت
از دوستداشتنها
از عریانیهای روح
از خندههایی که غلغل میکند
و میجوشد
و جاری میشود
از کبوترهایی که بالاخره
از قفسهای توری فلزی
رها میشوند
و از عقاب بال و پر شکستهی مغروری
که بالای بالاترین صخرهها مینشیند
و به آسمان خیره میشود
و به ابرها پوزخند میزند
و به سفر میاندیشد
**ومن بايد براي خودم متاسف باشم كه شب آرام سر به زمين ميگذارم وبه دوستي با تو فكر ميكنم...!!!
در اين اوضاي مملكت بي صاحاب!!
به من چه؟
یا یک روز
يه رئيس جمهور
احمقانه...ابلهانه و...
ترمز بریده
و به جادهی خاکی زده؟
گند زده ومملكت را به گند كشيده...
به من چه
آنچه در آسمان است و
دست من
هرگز به آن
نمیرسد؟
مرا
چه به عقاید فخیمانهی حکما؟
یا سیاسیون حق به جانب؟
به
من چه که جنگ
است
بین
تکهتکههای ایمان؟
و هر کسی
مغرور و سربلند
دم از حقیقتی ميزند
که بعد از
یک خواب سنگین بعدازظهر
یا خوردن چلوکباب سلطانی
یا گریههای نومیدانه
یا درک لذتی شگفت
یا حس غریب تنهایی
یا جماعی اجباری
به آن رسیده است؟
به من چه منتظري مرده
و ماهوارهها نوار سیاه بستهاند
من
به فکر آن بچهکلاغام
که با زخم گربه
پشت پنجره جان داده
و قار قار مادرش
شب و روزهای مرا
زهرمار کرده!
به
من چه قر و فرهای زنانه؟
یا
ناز و قمیشهای خرکانه؟
یا
تلاشهای مذبوحانه؟
یا
ژستهای متفکرانه؟
و نوشتن
واژههای قلنبه سلنبانه؟
من به فکر نسیمام
که سالهاست...
بر فراز خانهام
میوزد
اما من
کور و گنگ
به
انتظار توفان نشستهام